سی سالی گذشته ازش  انگار همین دیروز، پنج - شیش تایی معلم بودیم در روستایی پرت از جاده که هر روز صبح کنار تپه ای بادخیز از مینی بوس پیاده می شدیم و یک ساعتی کوره راه بود که باید ازش رد می شدیم تا می رسیدم روستا که مدرسه ش ته همان کوره راهه بود. راه طولانی و دلگیر بود و بادِ خاک بیز و برف ریز همیشه درش می لولید. گپ و شوخی را پاچره ی راه مان می کردیم تا نفهمیم کی این راه پرملال تمام شده است که این رفت و برگشت فریضه ی کارمندی 9 ماهه ی یک  سال مان بود که خوش و ناخوش باید به جاش می آوردیم. غرض... میان ما یکی بود کریم نام بلندبالا و خوش خنده و راه بیا با همه رقم آدمی با تکیه کلام "منه فرق ائلمز"(برام فرقی نمی کنه)...

کریم قدم های بلند داشت و همیشه جلوتر بود. اول راه چشمکی به هم می انداختم و کریم که جلوتر گوش ش به پشت سر بود در منقبت  یکی - معمولن از اهل سیاست - حرفی می پراندیم و پخ پخ  پشت سر کریم گام بر می داشتیم  و کریم تا نیمه ی راه در منقبت آن شخص کذا داد سخن می داد تا می رسیدم به تخته سنگ کبود میانه راه که درش نفسی تازه می کردیم و سیگاری می گیراندیم و دوباره که راه می افتادیم کریم باز جلوتر بود یکی از ما با چشمکی دوباره به بقیه این بار اگر از منقبت شخصی گفته بودیم در مذمت ش نکته ای می پراندیم و رشته کلام کماکان  دست کریم بود که تا دم مدرسه  هفت پشت طرف را در گور بلرزاند و ما همچنان با خنده های پوشیده پشت سرش بودیم تا راه پرسنگلاخ تکراری هر روزه به چشم نیاید که نیاز کریم فقط گفتن بود و عرصه ی وجود مخالف و موافق خوانی فرقی نداشت براش ...