یه وقتی سفری رفتم جمعی. همه رقم آدمی تو این سفر بود که می شد تو همون ترمینال فرودگاه تکلیف خودت را مشخص کنی که میخای باشون چه طور تا کنی. و البته تکلیف من مشخص بود. چون هم آدم دیرجوشِ دیرپزی م و هم حرف گوش کنِ ندای قلب از رد و بدل سیگنالای نگاه اول. تو همون فرودگاه تکلیف م با همه مشخص بود جز یکی که نه نگاهش نم پس می داد نه حرکات و سکناتش. حرفم نمی زد اصلن. و هیبتی داشت با لب خاموشِ پنهانِ کیپ زیر سیبل گورگی وار. خب اما فرصت کم نبود و سفر طولانی بود و من بدجوری کک این بابا به تنبان م افتاده بود که گیر کارش کجاست با این قیافه ی به قول بیهقی "سبلت جارو" ی گول زنگِ ساکت. تا نیمه های سفر جایی یکی نکته ای پراند و او که کنار ایستاده بود ناگهان خندید و حرفی زد و یک لحظه ما همه مو بر تن مان سیخ شد از زیری و تیزی و خشکی صدا... که چیزی که طرف به دقت آن پشت پنهان کرده بود جز ابتذال قه قه و کلمه نبود.