از خادم خانقاه شيخ كه در كوي عدني كويان بود در نيشابور و از برادر او شنيدم كه ايشان هر دو گفتند كه ما از پدر خويش شنوديم كه او گفت: «من جوان بودم كه فرزندان شيخ ابوسعيد مرا از ميهنه به خدمت خانقاه شيخ به نيشابور فرستادند و من به خدمت درويشان مشغول شدم مدتي. يك روز به گرمابه اي كه بر در اين خانقاه بود، و شيخ آنجا بسيار رسيده بود، فرو شدم. چون بنشستم و موي برداشتم پيري فراز آمد و خواست كه دست بر پشت من نهد و مرا مُغَمِّزي و خدمتي كند. من رها نكردم. گفتم: تو مردي نيكي و پير، و من جوان. بر من واجب باشد كه تو را خدمت كنم. گفت: بگذار تا تو را مغمّزي كنم و حكايتي بر گويم. من بگذاشتم. او دست بر پشت من نهاد و گفت: من جوان بودم و بر سر چهار سوي اين شهر دوكاني داشتم و حلواگري مي كردم. چون يك چندي اين كار كردم و سرمايه اي نيك به دست آوردم، هوس بازرگاني در دل من افتاد. از دوكان برخاستم و آنچ ببايست فروخت بفروختم و متاعي كه لايق بخارا بود بخريدم. و من هرگز از شهر پنج فرسنگ به هيچ روستا نرسيده بودم و هيچ سفر نكرده. كارواني بزرگ به بخارا مي شد من نيز شتر به كرا گرفتم و با ايشان به هم برفتم. به سرخس آمديم. روزي دو سه آنجا مقام كرديم و از آنجا روي به مرو نهاديم. من هر شبي چنانك عادت پياده روان كاروان باشد پاره اي در پيش كاروان برفتمي. و بخفتمي تا كاروان در رسيدي. پس برخاستمي و با كاروان برفتمي. يك شب برين ترتيب مي رفتم. شب بيگاه گشته بود و من عظيم مانده گشته بودم و خواب بر من غلبه كرده بود. پاره اي به تَك از پيشتر بشدم و از راه به يكسو شدم و بخفتم. در خواب شدم. كاروان در رسيده بود و برفته و من در خواب مانده تا آنگاه كه گرماي آفتاب مرا بيدار كرد. از خواب برخاستم. هيچ اثر كاروان نديدم. و ريگ بود. راه نديدم. پارهاي گِرد بر دويدم. راه گم كردم. چون مدهوشي شدم. و پارهاي از هر سو بدويدم تا باشد كه راه باز يابم. سرگردانتر شدم. پس با خويشتن انديشه كردم كه چنين كه من پارهاي ازينسو و پارهاي از آنسو ميدوم هرگز به هيچجا نرسم. مصلحت آن است كه من با خود اجتهادي بكنم و دل با خويشتن آرم و انديشه اي بكنم؛ بر هر سوي كه راي من بر آنسو قرار گيرد روي بدان جانب آرم. مي روم آخر به آباداني يا به راهي مي رسم تا آدمي را ببينم و از وي راه طلب كنم. و بر اثر كاروان بروم تا در ايشان رسم.
اين خاطر با خويشتن مقرر كردم و اجتهادي بكردم و يك طرف اختيار كردم و روي بدان طرف نهادم و مي رفتم تا شب در آمد. تشنگي و گرسنگي در من اثري عظيم كرده بود، كه گرماي گرم بود. چون هوا خنكتر شد، من اندكي قوّت گرفتم. با خود گفتم كه به شب روم بهتر باشد از آنك به روز به گرما. آن شب همه شب مي دويدم تا بامداد. چون روز آمد بنگريستم همه صحرا ريگ ديدم و خار و خاشاك و هيزم و هيچ جاي اثر آباداني و آب و حيواني نديدم. شكسته شدم، و بر آن تشنگي و گرسنگي و ماندگي همچنان مي رفتم تا آفتاب گرم شد و تشنگي به حدّي رسيد كه نيز طاقت حركت نداشتم. بيفتادم و تن به مرگ بنهادم. پس با خويشتن انديشه كردم كه در چنين جايگاهي جز جهد سودي ندارد و تن به مرگ بنهادن بعد از همه جهدها باشد. مرا يك چاره ي ديگر مانده است و آن آن است كه ازين بالاهاي ريگ بالايي كه بلندتر است طلب كنم و خويش را به حيلتي بر سر آن بالا كشم و گِرد اين صحرا برنگرم باشد كه جاي آباداني يا آبي يا خانه ي عرب يا تُركمان بينم. اگر ديدم فَهُوَالمُرادُ، و الاّ بر سر آن بالا ريگ باز دهم و گودي فرو برم و خاشاك گرد فرا نهم تا دده اي بعد از مرگ مرا بنخورد و تن مرگ را بنهم و تسليم كنم.
پس بنگريستم بالايي بزرگ ديدم. جهد كردم و به بسياري حيله خويشتن بر سر آن بالا افكندم و بدان بيابان فرو نگريستم. از دور سياهي به چشم من در آمد. نيك بنگريستم سبزي بود. قويدل شدم. و با خود گفتم كه هر كجا كه سبزي باشد آب بود و هر كجا آب باشد ممكن كه آدمي بود. قوّتي بدين سبب در من پديد آمد و از آن بالا فرود آمدم و روي بدان سبزي نهادم. چون آنجا رسيدم، پارهاي زمين شخ ديدم چندِ تيرْپَرتابي در ميان آن ريگها، و چشمه ي آب صافي از آن زمين پاره بيرون مي آمد و مي رفت گرد بر گرد آن چشمه چندانك از آن زمين آب ميرسيد، گياه رسته و سبز گشته بود. من فراز شدم و پارهاي از آن آب بخوردم و با خود گفتم: "مرا اينجا مقام بايد كرد و از اينجا روي رفتن نيست. باشد كه كسي اينجا آيد به آب و اگر نيايد يك شبانروزي مقام كنم كه آخر اينجا آبي است. بياسايم و آنگاه بروم." پاره اي از آن بيخ گياه بخوردم و از آن سرچشمه دورتر شدم و بر بالاي ريگ بلند شدم و خاشاك گرد بر گرد خويش در نهادم. چنانك كسي مرا نتوان ديدن. و من در ميان آن خاشاك به همه جوانب مي نگريستم. گفتم: "نبايد كه حيواني يا خداي ناترسي بدين آب آيد، مرا بيم هلاك باشد." در ميان آن خاشاك پنهان شدم و به اطراف آن بيابان نظاره مي كردم تا وقت زوال. چون اول زوال بود از دور از آن بيابان سياهي پديد آمد روي بدين آب نهاده. چون نزديكتر آمد، آدمي بود. با خود گفتم: الله اكبر، خلاص مرا دري پديد آمد. چون نزديك آمد مردي ديدم بلند بالا، سپيدپوست، ضُخم، فراخ چشم، محاسني تا ناف، مُرقعي صوفيانه پوشيده و عصايي و ابريقي در دست گرفته و سجاده اي بر دوش افكنده و كلاهي صوفيانه بر سر نهاده جمجمي در پاي كرده و نوري از روي او مي تافت. به كنار اين آب آمد. و سجاده بيفكند؛ به شرط متصوفه. و ابريقِ آب بركشيد. و بدان پس بالا شد و اِستنجا به جاي آورد و بر كنار آن چشمه بنشست و وضوي صوفيانه بكرد و دوي بگزارد و محاسن به شانه كرد و بانگ نماز گفت. و سنت بگزارد و قامت كرد و فريضه بگزارد و برخاست و سجاده بر دوش افكند و عصا و ابريق برداشت و رو به بيابان فرو نهاد و برفت و تا او از چشمْ ديدارِ من غايب نگشت مرا از خويشتن خبر نبود از هيبت او و از مشغولي ديدار او و نيكوي طاعت وي.
چون او از چشم من غايب شد، من با خويشتن رسيدم، خويشتن را بسياري ملامت كردم كه اين چه بود كه من كردم؟ همه جهان آدمي طلب مي كردم كه مرا ازين بيابان مُهلك برهاند و به راهي دلالت كند. مردي صوفي، نيكو زندگاني، مُصلح يافتم و چنين غافل ماندم تا او برفت. و ازين جنس بسياري خود را ملامت كردم. چون دانستم كه آن مفيد نخواهد بود با خود گفتم كه اكنون جز صبر، روي نيست. باشد كه هم امرزو يا امشب يا فردا باز آيد و خلاصي من جز از وي نتواند بود. منتظر ميبودم تا اول وقت نماز ديگر در آمد. همان سياهي از دور پديد آمد. دانستم كه همان شخص است. چون نزديك آمد، هم او بود. برقرار آن كَرّت، سجاده بيفكند و وضو تازه كرد. من اين بار گستاخ تر شده بودم. آهسته از ميان خاشاك بيرون آمدم و از آن بالا فرود آمدم و در پسِ پشت او نشستم. چون او نماز سلام بداد و برخاست كه برود، من دامنش بگرفتم و گفتم: "اي شيخ! از بهر لِلّه مرا فرياد رس. مرديام از نيشابور، با كاروان به بخارا مي شدم به بازرگاني. امروز دو روز است كه من راه گم كرده ام و كاروان برفته است و من درين بيابان منقطع شده، و راه نمي دانم."
او سر در پيش افكند يك نفس. پس سر بر آورد و برخاست. و دست من بگرفت. من بنگرستم، شيري ديدم كه از بيابان بر آمد و پيش او آمد و خدمت كرد و بايستاد. او دهن بر گوش آن شير نهاد و چيزي به گوش او فرو گفت. پس مرا بر آن شير نشاند و موي گردن او به دست من داد و مرا گفت: "هر دو پاي در زير شكم او محكم دار و چشم فراز كن و هيچ باز مكن و دست محكم دار و هر كجا كه او بايستد تو از وي فرود آي و از آنسو كه روي او از آنسو بود، برو.
و من چشم باز نكردم. شير برفت. يك ساعت بود. شير بايستاد. من از وي فرود آمدم. و چشم باز كردم. شير برفت. من راهي ديدم. بر آن راه، گامي چند، برفتم. كاروان را ديدم آنجا فرود آمده. سخت شاد شدم و ايشان نيز شاد شدند. با ايشان به بخارا شدم. و متاعي كه برده بودم بفروختم. و سودي نيك كردم. و از آنجا چيزي كه لايق نيشابور بود بخريدم و به نيشابور باز آمدم. و راحتي نيك يافتم و ديگر بار به دوكان باز نشستم و باسر حلواگري شدم، و چند سال برين بگذشت. يك روز به كاري به كوي عدني كويان فرو مي شدم. بر در خانقاه انبوهي ديدم. پرسيدم كه اينجا چه بوده است؟ گفتند: كسي آمده است از ميهنه شيخ بوسعيد بُلخيرش ميگويند و درين خانقاه نزول كرده است و امروز مجلس مي گويد و اين مردمان به مجلس او رغبت مي كنند. اين زحمت از آن است.
من گفتم: "ما نيز در شوم تا ببينم كه چه مردي است؟"
چون از در خانقاه در شدم، ستوني بود بر كناره ي رواق. آنجا بايستادم و او بر تخت نشسته بود و سخن مي گفت. من در وي نگريستم. آن مرد را ديدم كه در آن بيابان مرا بر آن شير نشانده بود. او روي از ديگر سوي داشت كه سخن مي گفت، من او را باز شناختم. روي سوي من كرد و گفت: هاي!...نَشْنُودَستي هر آنچ در ويراني بينند نگويند در آباداني؟

چون او اين سخن بگفت نعره اي از من بر آمد و نيز از خود خبر نداشتم. چون من به هوش باز آمدم شيخ مجلس تمام داشته بود و مردمان برفته بودند. درويشي نشسته بود و سَرِ من بر كنار نهاده، چون من با خويشتن آمدم برخاستم. آن درويش گفت كه: "شيخ فرموده است كه نزديك من در آيي."
من پيش شيخ در شدم و در پاي شيخ افتادم و پاي شيخ بوسه دادم. شيخ مرا بسياري مراعات كرد و حسن مودب را گفت تا مرا جامه هاي نو آورد و آن جامه هاي حلواكرانه از من بيرون كرد و جامه ها در من پوشيد و طَبَقي شكر در آستين من كرد و گفت: "اين نزديكِ كودكان بر و با ما عهد كن تا ما زنده باشيم اين سخن با كس نگويي." من با شيخ قول كردم و تا شيخ زنده بود اين حكايت كس را بر نگفتم. چون به دار بقا رفت من اين حكايت تو را برگفتم.»

به رنگ طاووس به رنگ کلاغ/ نشر افق/داوود غفارزادگان